تبليغاتX
نغمه های خاکستری
شاعر : حسین .ز.(صحرا)
 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهدآزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا ؟؟؟؟؟
” باغچه ی کوچک ما سیب نداشت .”

( مصدق)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:20  توسط حسین   | 

 

اين آفتاب مشرقی بي‌كسوف را


اي ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را

 

«لا تقربوا الصلاه» مخوان و به هم مزن


اين مستی به هم زده نظم صفوف را

 

نقاره‌ها به رقص كشند اهل زهد را


شاعر کند خیال تو هر فيلسوف را

 

مي‌ترسم از صفاي حرم باخبر شود


حاجي و نيمه‌كاره گذارد وقوف را

 

اين واژه‌ها كم‌اند براي سرودنت


بايد خودم دوباره بچينم حروف را

 

روح‌ القدس! بيا نفسي شاعري كنيم


خورشيد چشمهاي امام رئوف را

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:0  توسط حسین   | 

 

درمانده مانده ام پس از آن شام آخری
                    گفتی که می رویّ و مرا هم نمی بری
آري منم همان كه فراموش كرده اي
                     آيا مرا هنوز به خاطر مي آوري؟
بعد از تو من همين غزل نيمه كاره ام
                     تكراري و ورق ورق وپوچ وسرسري
تو بي گمان همان غم عشقي كه خواجه گفت
                     "كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرري"
آن شب كه با تو پر زدم وعاشقت شدم
                     باور نداشتم كه تو از جنس ديگري
باور نداشتم كه تو باما غريبه اي
                     باور نداشتم كه تو اينجا مسافري
باور نداشتم به همين راحتي مرا
                      اينجا به حال خود بگذاري وبگذري
گفتي كه پير وخسته دل وناتوان شدم
                      اما دروغ بود تو از من جوانتري
زيرا هنوز هم كه هنوز است عاشقي
                      زيرا هنوز هم كه هنوز است دلبری

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:40  توسط حسین   | 

 

یک لحظه آنچه فکر نمي کرده ايم شد

آغاز داستان الف لام ميم شد

بر آیه های واعتصموا چشم دوختیم

ناگاه ريسمان الهي دو نيم شد

نفرين از آسمان خدا بر زمين چکيد

شيطان عزيز گشته و آدم رجيم شد

دست عصاي معجزه ها ناگهان شکست

ابليس جاي حضرت موسي کليم شد

چشم زمین به سوی افق ، خیره، منتظر

آنقدر خیره ماند که حالش وخیم شد

فرياد زد:زمان که بمان!جمعه میرسد

امــــا نوار قـلب زميــــن مســــتقيم شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:52  توسط حسین   | 

 

امسال عيدها به که تحويل مي شوند
وقتي که چشمها همه تعطيل مي شوند

اين کفتران که دور سرم چرخ مي زنند
بعد از تو دسته دسته ابابيل مي شوند

ديگر نمي شود به تو هم اعتماد کرد
وقتي برادران همه قابيل مي شوند

وقتي که گرگ هاي برادرنماي من
در پيش چشمهاي تو جبريل مي شوند

هر چند الکنم و همين واژه هاي گنگ
از قرنهاي لکنت تشکيل مي شوند

من خواب ديده ام که همين گريه‌واژه‌ها
روزي همه به قافيه تبديل مي شوند

وقتي مرا صليب در آغوش خود کشيد
اين شعرها غزل غزل انجيل مي شوند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:52  توسط حسین   | 

 

هی دست می رود به کمر ها یکی یکی                    وقتی که می رسند خبر ها یکی یکی


خم گشته است قد پدر ها دوتا دوتا                           وقتی که می روند پسر ها یکی یکی


باب نیاز، باب شهادت، در بهشت                              روی تو باز شد همه در ها یکی یکی


سردار بی سر آمده ای تا که خم شوند                      از روی دار ها همه سر ها یکی یکی


رفتی که وا شوند پس از تو ، به روی ما                      مشت پر قضا و قدر ها یکی یکی


رفتی که بین مردم دنیا عوض شود                           در باره ی بهشت نظر ها یکی یکی


در آسمان دهیم به هم ما نشانشان                         آنان که گم شدند سحر ها یکی یکی


آنان که تا سحر به تماشای یادشان                          قد راست می کنند پدر ها یکی یکی


مهدی رحیمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:45  توسط حسین   | 

 

خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

گل شکفته !خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت
شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود

حسین منزوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:25  توسط حسین   | 

 
کاش بين من و تو خنده تفاهم مي شد

کاش لبهای تو  يک لحظه تبسم مي شد

کاش دريا کمي از درد مرا مي فهميد

شب که با موج غمش غرق تلاطم مي شد

يا که باران ز سر مهر و محبت مي شست

اشکهايي که ميان غزلم گم مي شد

کاش مي شد که در اين راه بفهمد آتش

با نگاهش چه تبي قسمت هيزم مي شد

کاش مهتاب خبر داشت که مرداب شبي

سينه اش منزل دلسنگي مردم مي شد

کاش اين ثانيه ها در پي هم مي مردند

تا که لبخند تو همرنگ تداوم مي شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 19:48  توسط حسین   | 

 

بدون پرده بگویم٬ ز شعر خسته شدم

میان قافیه ها دست و پای بسته شدم

فقط برای تو  زیر فشار وزن غزل...

هزار بار در این شعر ها شکسته شدم

برای عشق تو تقسیم کرده ام خود را

به دست هر غزلم باز دسته دسته شدم

میان برکه ی مفعول و فاعلات و فعل

شبیه عکس رخ مه٬ به گل نشسته شدم

فقط برای تو این بار شعر می گویم

وگرنه٬ از غزل و وزن و شعر٬ خسته شدم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:22  توسط حسین   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:12  توسط حسین   | 

 

خسته ام از بس که کردم بر دوراهي زندگي


گاه مشغولم به فکر مرگ، گاهي زندگي


طاقت مرداب بودن را ندارم پس مخواه


سالهاي سال با تصوير ماهي زندگي


من به فکر ماندنم اما تو در فکر عبور


رفتن از پيش من و هرجا که خواهي زندگي


دختر خورشيدي و من سايه اي از خاطرات


کي کني با من در اين بي سر پناهي زندگي؟


رفتي و من ماندم و يک کوله بار از آرزو


فکر از سر گيري درد و تباهي، زندگي!


ديدم از امواج بر روي سواحل رد پاست


پس هنوز امّيد مانده بهر ماهي زندگي...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط حسین   | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:31  توسط حسین   | 

 

تمام راه میان من و تو قسمت شد
و آن نگاه میان من و تو قسمت شد


و تلخ خاطره هایی که مال من بودند
به اشتباه میان من و تو قسمت شد


و از میان تمام مداد رنگی ها
فقط سیاه میان من و تو قسمت شد


چرا در آن شب رویایی رسیدنمان
تب گناه میان من و تو قسمت شد؟


تگرگ و چتر و خیابان، هنوز یادت هست؟
که سر پناه میان من و تو قسمت شد


شکست آینه ام در فشار تهمت ها
تنی تباه میان من و تو قسمت شد


چه شد که پاره شد آن ماه کاغذ شب
که«میم»و«اه» میان من و تو قسمت شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:27  توسط حسین   | 

ماه روی تو دراین قصه سر آغاز ترین

جاده ی مه زده ی چشم تو پر راز ترین

من به شیرینی لبهای تو فرهاد صفت

تو به مجنونی من، لیلی پر ناز ترین

زلف شب گرد تو بر موج نسیم افتاده

زاغ گیسوی شما، عاشق پرواز ترین

موی خرمایی و لبهای رطب طعم و ملیح

بهترین طعمه در این کشور اهوازترین

لب سرخ تو گران قدر ترین جام شراب

یا که بالاتر از آن،ساغر می ساز ترین!

دختر شرقی پر عشوه ی ایرانی من

من کنون پیرم و دل خسته، تو لجباز ترین؟

با تو هر ثانیه ام تجربه ای تازه تر است

پیش من هر نفست،حادثه انداز ترین

غزلم گشته تمام و تو نگشتی توصیف

رام پایان نشود وحشی آغاز ترین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 9:53  توسط حسین   | 

 

 

ما را ببخش، شور تمنـّــا نداشتیم

 

در دیده ها توان تماشا نداشتیم

 

افسوس می خوریم در این قحط آینه

 

در سینه ها برای شما جا نداشتیم

 

دیروز را به بازی تکرار باختیم

 

طرحی برای بُردن فردا نداشتیم

 

عمری چو برکه راکد و کم عمق بوده ایم

 

چشمی به موج و ساحل و شنها نداشتیم

 

دل را به باد حادثه دادیم هر زمان

 

حتی زبان ِ گفتن «اما» نداشتیم!

 

در ذهنمان هزار علامت سوال بود

 

فکری برای این همه «آیا» نداشتیم

 

هم صخره ها به سینه ی ما دست رد زدند

 

هم روی بازگشت به دریا نداشتیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط حسین   | 

باز هم یک غزل از قافیه ها ساخته ام

از درخت تو و من یک بت «ما» ساخته ام

خواستم از گذر ثانیه ها بگریزم

دور خود نرده ای از ثانیه ها ساخته ام

در هجوم ملخ مزرعه خوار خفقان

در دل آینه ها دادسرا ساخته ام!

کوچه هر چند که بی رهگذر و بارانیست

من به عشق تو به این مرده فضا ساخته ام

تا نباشد پس از این ماه تو مرداب نشین

دل به دریا زده ام پنجره را ساخته ام

کاش می شد که بفهمی به تو دل باخته ام

حیف ویران شده این میکده تا ساخته ام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط حسین   | 

 

برای داشتنت استخاره می گیرم

اگر که خوب نیاید دوباره می گیرم

سراغ ماه رخت را در این شب ابری

از آشنای قدیمت ستاره می گیرم

نشد که دنگ به دنگ دل تو را بخرم

ولی دو دنگ دلت را اجاره می گیرم

تو بی کرانه ای و من چو برگ بر برکه

تو موج می شوی و من کناره می گیرم

شب است و برکه ی افکار من مه آلود است

تو را ز ماه غزل استعاره می گیرم

تو رفته ای و به قرآن پاره پاره هنوز

برای داشتنت استخاره می گیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:36  توسط حسین   | 

بی غل و غش رسید و رکود مرا گرفت

از ره رسید و بود و نبود مرا گرفت

برق نگاه های خودش را به من سپرد

خورشید روز های کبود مرا گرفت

رفت و گذاشت تا که بسوزم در التهاب

خاکسترم ربوده و دود مرا گرفت

از پشت کوه های قنوتم طلوع کرد

حال خوش رکوع و سجود مرا گرفت

لب بر لبم گذاشت لبش سرد بود - سرد

شعر مرا مکید و سرود مرا گرفت

تنها به این بهانه که تصویر ماه را

گیرد ز برکه- بود و نبود مرا گرفت

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:30  توسط حسین   | 

 

سکانس اول ما؛ شب میان قبرستان

صدای چک چک باران، صدای الرحمن

سکوت ماه، شبی سرد، باد پاییزی

هجوم درد،تب ابر، چک چک باران

هزار قبر ترک خورده، صد درخت خموش

هزار روح معــّذب غریب، سرگردان

سکانس دوم ما؛ شال مشکی و ضجّه

زنی شکسته و غمگین و قبر یار جوان

دو چشم قرمز و درد دل و لباس سیاه

دو چشمه اشک، غمی بی شروع، بی پایان

دو شمع مشکی و خاموش، سینی خرما

لبان بی رمق زن، لبان فاتحه خوان

سکانس سوم ما؛آفتاب خسته ی صبح

سقوط برگ درختی به خاک گورستان

صدای قار کلاغی، صدای زوزه ی باد

کنار قبر جوان پیکر زنی بی جان

سکانس آخر ما؛ غم، سکوت، تنهایی

صدای چک چک باران، صدای الرحمن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:58  توسط حسین   | 

 

افسوس که بی دار سفر خواهم کرد

بی چوب سپیدار سفر خواهم کرد

مردن شده رؤیای شبانگاهیم افسوس

افسوس که بیدار سفر خواهم کرد

در شوق گل یاس فرود آمدم اینجا

در حسرت گلزار سفر خواهم کرد

از رفتن من خاطرتان تلخ شود لیک

انگار نه انگار ! سفر خواهم کرد

بیهوده مگو بمان که بیهوده نمانم

تصمیم من این بار: سفر خواهم کرد

لبخند به لب دارم و یک سینه ی خون بار

بی همدم و غمخوار سفر خواهم کرد

من قافیه را باخته ام بی وزنم

از دفتر اشعار سفر خواهم کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط حسین   |