|
|
|
|
|
تو به من خندیدی ( مصدق) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:20 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
اين آفتاب مشرقی بيكسوف را
«لا تقربوا الصلاه» مخوان و به هم مزن
نقارهها به رقص كشند اهل زهد را
ميترسم از صفاي حرم باخبر شود
اين واژهها كماند براي سرودنت
روح القدس! بيا نفسي شاعري كنيم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:0 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
درمانده مانده ام پس از آن شام آخری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:40 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
یک لحظه آنچه فکر نمي کرده ايم شد آغاز داستان الف لام ميم شد بر آیه های واعتصموا چشم دوختیم ناگاه ريسمان الهي دو نيم شد نفرين از آسمان خدا بر زمين چکيد شيطان عزيز گشته و آدم رجيم شد دست عصاي معجزه ها ناگهان شکست ابليس جاي حضرت موسي کليم شد چشم زمین به سوی افق ، خیره، منتظر آنقدر خیره ماند که حالش وخیم شد فرياد زد:زمان که بمان!جمعه میرسد امــــا نوار قـلب زميــــن مســــتقيم شد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:52 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال عيدها به که تحويل مي شوند اين کفتران که دور سرم چرخ مي زنند ديگر نمي شود به تو هم اعتماد کرد وقتي که گرگ هاي برادرنماي من هر چند الکنم و همين واژه هاي گنگ من خواب ديده ام که همين گريهواژهها وقتي مرا صليب در آغوش خود کشيد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:52 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
هی دست می رود به کمر ها یکی یکی وقتی که می رسند خبر ها یکی یکی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:45 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد گل شکفته !خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم حسین منزوی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:25 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش بين من و تو خنده تفاهم مي شد کاش لبهای تو يک لحظه تبسم مي شد کاش دريا کمي از درد مرا مي فهميد شب که با موج غمش غرق تلاطم مي شد يا که باران ز سر مهر و محبت مي شست اشکهايي که ميان غزلم گم مي شد کاش مي شد که در اين راه بفهمد آتش با نگاهش چه تبي قسمت هيزم مي شد کاش مهتاب خبر داشت که مرداب شبي سينه اش منزل دلسنگي مردم مي شد کاش اين ثانيه ها در پي هم مي مردند تا که لبخند تو همرنگ تداوم مي شد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 19:48 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
بدون پرده بگویم٬ ز شعر خسته شدم میان قافیه ها دست و پای بسته شدم فقط برای تو زیر فشار وزن غزل... هزار بار در این شعر ها شکسته شدم برای عشق تو تقسیم کرده ام خود را به دست هر غزلم باز دسته دسته شدم میان برکه ی مفعول و فاعلات و فعل شبیه عکس رخ مه٬ به گل نشسته شدم فقط برای تو این بار شعر می گویم وگرنه٬ از غزل و وزن و شعر٬ خسته شدم...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:22 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:12 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
خسته ام از بس که کردم بر دوراهي زندگي
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:18 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:31 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:27 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه روی تو دراین قصه سر آغاز ترین جاده ی مه زده ی چشم تو پر راز ترین من به شیرینی لبهای تو فرهاد صفت تو به مجنونی من، لیلی پر ناز ترین زلف شب گرد تو بر موج نسیم افتاده زاغ گیسوی شما، عاشق پرواز ترین موی خرمایی و لبهای رطب طعم و ملیح بهترین طعمه در این کشور اهوازترین لب سرخ تو گران قدر ترین جام شراب یا که بالاتر از آن،ساغر می ساز ترین! دختر شرقی پر عشوه ی ایرانی من من کنون پیرم و دل خسته، تو لجباز ترین؟ با تو هر ثانیه ام تجربه ای تازه تر است پیش من هر نفست،حادثه انداز ترین غزلم گشته تمام و تو نگشتی توصیف رام پایان نشود وحشی آغاز ترین... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 9:53 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
ما را ببخش، شور تمنـّــا نداشتیم در دیده ها توان تماشا نداشتیم افسوس می خوریم در این قحط آینه در سینه ها برای شما جا نداشتیم دیروز را به بازی تکرار باختیم طرحی برای بُردن فردا نداشتیم عمری چو برکه راکد و کم عمق بوده ایم چشمی به موج و ساحل و شنها نداشتیم دل را به باد حادثه دادیم هر زمان حتی زبان ِ گفتن «اما» نداشتیم! در ذهنمان هزار علامت سوال بود فکری برای این همه «آیا» نداشتیم هم صخره ها به سینه ی ما دست رد زدند هم روی بازگشت به دریا نداشتیم!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:41 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم یک غزل از قافیه ها ساخته ام
از درخت تو و من یک بت «ما» ساخته ام خواستم از گذر ثانیه ها بگریزم دور خود نرده ای از ثانیه ها ساخته ام در هجوم ملخ مزرعه خوار خفقان در دل آینه ها دادسرا ساخته ام! کوچه هر چند که بی رهگذر و بارانیست من به عشق تو به این مرده فضا ساخته ام تا نباشد پس از این ماه تو مرداب نشین دل به دریا زده ام پنجره را ساخته ام کاش می شد که بفهمی به تو دل باخته ام حیف ویران شده این میکده تا ساخته ام! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
برای داشتنت استخاره می گیرم اگر که خوب نیاید دوباره می گیرم سراغ ماه رخت را در این شب ابری از آشنای قدیمت ستاره می گیرم نشد که دنگ به دنگ دل تو را بخرم ولی دو دنگ دلت را اجاره می گیرم تو بی کرانه ای و من چو برگ بر برکه تو موج می شوی و من کناره می گیرم شب است و برکه ی افکار من مه آلود است تو را ز ماه غزل استعاره می گیرم تو رفته ای و به قرآن پاره پاره هنوز برای داشتنت استخاره می گیرم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:36 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
بی غل و غش رسید و رکود مرا گرفت
از ره رسید و بود و نبود مرا گرفت برق نگاه های خودش را به من سپرد خورشید روز های کبود مرا گرفت رفت و گذاشت تا که بسوزم در التهاب خاکسترم ربوده و دود مرا گرفت از پشت کوه های قنوتم طلوع کرد حال خوش رکوع و سجود مرا گرفت لب بر لبم گذاشت لبش سرد بود - سرد شعر مرا مکید و سرود مرا گرفت تنها به این بهانه که تصویر ماه را گیرد ز برکه- بود و نبود مرا گرفت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:30 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
سکانس اول ما؛ شب میان قبرستان صدای چک چک باران، صدای الرحمن سکوت ماه، شبی سرد، باد پاییزی هجوم درد،تب ابر، چک چک باران هزار قبر ترک خورده، صد درخت خموش هزار روح معــّذب غریب، سرگردان سکانس دوم ما؛ شال مشکی و ضجّه زنی شکسته و غمگین و قبر یار جوان دو چشم قرمز و درد دل و لباس سیاه دو چشمه اشک، غمی بی شروع، بی پایان دو شمع مشکی و خاموش، سینی خرما لبان بی رمق زن، لبان فاتحه خوان سکانس سوم ما؛آفتاب خسته ی صبح سقوط برگ درختی به خاک گورستان صدای قار کلاغی، صدای زوزه ی باد کنار قبر جوان پیکر زنی بی جان سکانس آخر ما؛ غم، سکوت، تنهایی صدای چک چک باران، صدای الرحمن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:58 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
افسوس که بی دار سفر خواهم کرد بی چوب سپیدار سفر خواهم کرد مردن شده رؤیای شبانگاهیم افسوس افسوس که بیدار سفر خواهم کرد در شوق گل یاس فرود آمدم اینجا در حسرت گلزار سفر خواهم کرد از رفتن من خاطرتان تلخ شود لیک انگار نه انگار ! سفر خواهم کرد بیهوده مگو بمان که بیهوده نمانم تصمیم من این بار: سفر خواهم کرد لبخند به لب دارم و یک سینه ی خون بار بی همدم و غمخوار سفر خواهم کرد من قافیه را باخته ام بی وزنم از دفتر اشعار سفر خواهم کرد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:4 توسط حسین
|
|
||